شعر بسیار زیبای پروین اعتصامی
سه شنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۳۰ ب.ظ
کودکی در بر، قبائی سرخ داشت | روزگاری زان خوشی خوش میگذاشت | |
همچو جان نیکو نگه میداشتش | بهتر از لوزینه میپنداشتش | |
هم ضیاع و هم عقارش میشمرد | هر زمان گرد و غبارش میسترد | |
از نظر باز حسودش مینهفت | سر خیش میدید و چون گل میشکفت | |
گر بدامانش سرشکی میچکید | طفل خرد، آن اشک روشن میمکید | |
گر نخی از آستینش میشکافت | بهر چاره سوی مادر میشتافت | |
نوبت بازی بصحرا و بدشت | سرگران از پیش طفلان میگذشت | |
فتنه افکند آن قبا اندر میان | عاریت میخواستندش کودکان | |
جمله دلها ماند پیش او گرو | دوست میدارند طفلان رخت نو | |
وقت رفتن، پیشوای راه بود | روز مهمانی و بازی، شاه بود | |
کودکی از باغ میآورد به | که بیا یک لحظه با من سوی ده | |
دیگری آهسته نزدش مینشست | تا زند بر آن قبای سرخ دست | |
روزی، آن رهپوی صافی اندرون | وقت بازی شد ز تلی واژگون | |
جامهاش از خار و سر از سنگ خست | این یکی یکسر درید، آن یک شکست | |
طفل مسکین، بی خبر از سر که چیست | پارگیهای قبا دید و گریست | |
از سرش گر جه بسی خوناب ریخت | او برای جامه از چشم آب ریخت | |
گر بچشم دل ببینیم ای رفیق | همچو آن طفلیم ما در این طریق | |
جامهی رنگین ما آز و هوی است | هر چه بر ما میرسد از آز ماست | |
در هوس افزون و در عقل اندکیم | سالها داریم اما کودکیم | |
جان رها کردیم و در فکر تنیم | تن بمرد و در غم پیراهنیم |
going to come back once again since I bookmarked it. Money and freedom is the best way to change,
may you be rich and continue to guide others.